تبليغاتX
بی چرا زندگان
ما بی چرا زندگانیم و آنان، به چرای مرگ خود آگاهند!!!

دروغ مصلحت آمیز ! راست فتنه انگیز !

ای کاش به توانایی و اعجاز سکوت ایمان داشتیم...

عمو بازی پیشنهادیتون می تونه بازی قشنگی باشه ، ممنون از دعوتتون  ولی قبول کنید همه حرفا گفتنی نیستند . گاهی اوقات  یادآوری بعضی واقعیات باعث رنجش روح خود فرد میشه !

خیلی فکر کردم و دیدم حرف زیاد دارم، اما اکثرشون حرفایی  هستند برای نگفتن!...

1)      این روزها از دست خودم ناراحتم... از اینکه تو ارتباط صمیمانه ای که داشتم چرتکه انداخته شده  و نتیجه اش اینه که من خطا کردم  و مسئله اینجاست که هنوز پی به اشتباهم نبردم!

2)      چقدر از واژه آنتی پسر که این روزها در موردم بکار می برند بیزارم ! من فقط معتقد به اصل فاصله ها هستم ! هر کس فاصله خاص خودش رو داره که باید در موردش رعایت بشه. طولانی شدن ارتباط با کسی دلیل بر صمیمی تر شدن نیست ! صمیمیت زیاد باعث ایجاد توقع و گاهی سوء تفاهم میشه و دوری زیاد باعث میشه آدما نسبت به هم سرد بشن! اگر تا بحال دچار شور عشق نشدم دلیل بر ضدیت با آقایون نیست ! کسی که فاصله اش  نقطه عشق (یا به تعبیر من نقطه جنون ) باشه پیدا نشده ! تو زندگی هر کس  فقط یک  فاصله و یک نقطه وجود داره که عشق درش حادث میشه ! و فقط یک  فرد حقیقی مالک اون نقطه است. باید مراقب این نقطه بود که تا  رسیدن  مالکش خاک مال پای افراد مختلف نشده باشه !

3)      این روزها شعور گیاه برام حیرت آور شده ... چقدر دوست دارم باهاشون هم کلام بشم !

4)      از کلمات عامیانه خسته شدم و دنبال کلمات پر معنی هستم که نیاز به حرافی رو کم کنه

و اینکه چقدر دلم برای مه آرا تنگ شده .... مدتیه بزرگ شده و من تو درک این موضوع کوتاهی کردم ! با تمام وجودم ازش عذر می خوام  و اعتراف می کنم از این که یه بار عاشق شده تعجب نکردم...

چقدر نگران دوستی با دنیا و بهار دوستان  گلم هستم ، نمیدونم چطور میتونم از پس این همه محبتشون بر بیام؟ ...عمو الیاس، واقعا ازش ممنونم که تو این دنیای پر توقع زحمت عمو بودن رو کشید ( و من آدم بدی هستم که هنوز ازش میترسم)...سید عابد، گاهی دلم می خواست انقدر خوب نبود! ... عمو علاقبندی ، فکر میکنم خیلی به روز تر از حرفاش باشه !...عمو ایزدپناه ، چقدر سبک نوشتاریش رو دوست دارم! ...سارا جون ، با وجود اینکه زیاد نمیشناسمش  علاقه خاصی بهش دارم و دوست دارم یه بار ببینمش ....صالح رزم آرا ،با وجود کاریکاتورهای گاها مبتذلش اما  صداقت و شهامتش رو تحسین می کنماحسان خابالو ، هنوز پفکامون رو از خوزستان پست نکرده! ... شلغم ، که نمیدونم از کجا میدونه من چی دوست دارم؟! ...و سعیده جون دوست مهربونم که این روزها ...

بزرگترین حقیقتی که این روزها باهاش رو به رو هستم اینه که دوست صمیمی من  به خاطر یه افشاگری !!! خودکشی کرده و حالا که دوباره برگشته ، من نمیدونم چطور باید بهش امید بدم و قانعش کنم که دیگه این کار رو تکرار نکنه...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 14:22  توسط پریسا  | 

لحظه لحظه این آگاهی در من شکل می گیرد که هر لحظه از ابدیت و هر واقعه ای از تجربیات ، بذری درون روح بشر می کارد. تنها چیزی که به آن یقین دارم این است که خدا عشق است و عشق خدا !

هر بار که روح از تهی بودن خویش خالی می شود از خدا پر می شود ...

.........................................................................................................................................

چقدر از آدمهایی که فکر و عقاید دیگرون رو می دزدن بیزارم!!!

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 13:23  توسط پریسا  | 

هستم اگر میروم

گر نروم نیستم !...

شاید لازم باشه یه چند وقت فقط به دنیای واقعیم برسم.

پس فعلا...

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 11:35  توسط پریسا  | 

همیشه می شنیدم ، برای فراموش کردنش چشمامو  می بستم و سعی می کردم فراموش کنم ، اما این بار ...

جرات خوابیدن ندارم ، تا چشمامو می بندم میاد جلو نظرم ، حتی تو فاصله کوتاه پلک زدن !

انسان پیشرفت کرد ، به همه چیز مسلط شد جز به خودش   از هر نظر رشد کرد اما هیچوقت به انسانیتش اضافه نشد !

بجاش هر روز محو و محوتر شد...

واقعیت انسان کجاست؟ از هر کسی سراغشو می گیری با تاسف سرشو تکون میده ! واقعا چی هستیم ؟ انسان ؟ حیوان ؟ پست تر ؟

اگر واقعا انسانیم ، انسانیت کجاست ؟ چی سرمون اومد که حتی به همنوعانمون هم رحم نمی کنیم ؟!

اینا دیگه شوخی زندگی نیست! فکر نکنم زندگی این ننگ رو به گردن بگیره ! مشیری راست میگه :

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد!

گرجه آدم زنده بود...

این روزها برای من نه مرگ یک انسان که مرگ  انسانیت بود ! مرگ انسانیت بزرگترین رنج انسان است !

انسانیت ذبح شده و همه در دفن اون شریکیم!

تا کی خودمون رو گول بزنیم و  این مرگ فجیع رو نادیده بگیریم؟ در این صورت مثل لاشخوری هستیم که مرگ انسانیت رو نظاره می کنیم و منتظر چربیدن از لاشه طعمه خودمونیم !...

 

 

سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانیست

که حضور انسان آبادانیست !...

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 17:36  توسط پریسا  | 

من اسیر غم تنهایی خویشم ای یار

نفسم در قفس حادثه ی عشق عجب می گیرد

و کسی نیست که تقسیم کند دردم را

حاصل ضرب من و اندوهم ماتم پاییز است

در خیابانها هم عطر شب بویی نیست

کاش ای کاش که اندوهم را باد پاییز به صحرا می برد

آه ای آدمها !!!

آدم از تنهاییست

گول "ها" را نخورید..

چه نیاز است سپر کردن چتر زیر اشک باران؟

چه نیاز است که هی، پی یاری بدویم؟

چه نیاز است به ناز؟

چه نیاز است به راز ؟

هر کسی می فهمد در نهایت آدمی هم تنهاست!

هر کسی خواهد دید، قفس تنهایی، زخم یک حادثه ایست

و کسی می داند که کسی دیگر نیست!

من پی خاطره باغ به پاییز پناه آوردم

بلبلی بود که در باغ پریشان می گشت

و گلی بود که پاییز برَش داشت و برد

و کسی خواهد گفت:

" من اسیر غم تنهایی خویشم ای یار!"

مهدی فرشچی

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 14:12  توسط پریسا  | 

می خواستم این دفعه بجای شعر خودم مطلب بنویسم ، اونم مطلب جدی !

اما نتونستم ! انقدر این زندگی با آدم شوخیهای تلخ و شیرین می کنه که نمی دونم چه چیز جدی در موردش بنویسم!!!

زندگیه جدی!!!!

اینم شوخی جالبیه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 1:22  توسط پریسا  | 

دلم گرفته از این روزها ، دلم تنگ است!

چقدر بده که یه صدا تو چند  قدمی ات هست و نمیتونی ببینیش!

چقدر...

بی خیال!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386ساعت 15:34  توسط پریسا  | 

 

 

 

مرحوم قیصر امین پور

 

 

یاد دارم یک غروب سرد سرد

می گذشت از کوچه مان یک  دوره گرد

دوره گردم دارقالی می خرم

دسته دوم ,جنس عالی می خرم

گرنداری,کوزه خالی می خرم

کاسه وظرف سفالی می خرم

اشک درچشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زدو بغضش شکست

اول سال است و نان درخانه نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

سوختم ,دیدم که بابا پیربود

خواهر کوچکترم دلگیربود

بوی نان تازه هوشم را ربود

اتفاقاً مادرم هم روزه بود

خم شد,آن قامت افراشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

مشکل ما درد نان تنها نبود

فکر می کردم خدا آنجا نبود

بازآواز درشت دوره گرد

پرده اندیشه ام راپاره کرد

دوره گردم دارقالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

خواهرم بی روسری بیرون دوید

آی آقا سفره خالی می خری؟...

قیصر امین پور

 

 مرحوم قیصر امین پور

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386ساعت 13:34  توسط پریسا  | 

چو خواندی بر کف دست بنی آدم خط رنج و خط غم را
چو دیدی بر سراسر طاق گیتی نقش درهم را
 به دلداری صلا دادی
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم
بیا ای پیر روشن بین
دمی بر چشم من بنشین
 نگه کن ترکتاز لشگر غم را
 به خون غلتیدن ساقی
به خاک افتادن عشاق عالم را
به فرش گل جهان می خواستی در بزم و پاکوبی
فلک را سقف بشکستن
 ستاره ز آسمان روبی
رسنهای زمان را تار بگسستن
به گیتی طرح نو بستن
کنون بنگر سیه پوشان
پریشانان می از خون دل نوشان
شکسته پر و بالان قفس این دورپروازان غمگین بین
فتاده پهلوانان را دگرخواهان این نظم بدایین بین
ببین این برگریزان وفا وین فصل ماتم را
ببین بر دامن گل خون شبنم را
اگر مرد خراباتی
جهان اینک خرابات است

چه می پرسی ز میخانه زمین غمخانه خوف و خرابات است
شرابی نیست شمعی نیست جمعی نیست
 درین میخانه مرگ سنگدل ساقی است
نه یاری نیست
 رفیق غمگساری نیست
 از این باغ و از این بستان
 بسی تابوت گل با کاروان رفته ست
پریشان خاطری مانده ست و یار مهربان رفته ست
 تهمتن رفته از شهنامه و اینجا
 به چشم بسته هر سهراب بیند خواب مرهم را
بیا حافظ تو ای باقی
به رحمت شو مرا ساقی
که تنها مانده ای از بی شمار عاشقانم من
رسول مردگان نا به هنگام جهانم من
 به دلداری فرود آی از فراز شب
به غربتگاه من با من بساز امشب
 وز آن باده که خون آفتاب و تاک می نامی
از آن باده
 که تا برگیری از جان هول رستاخیز گهگاهی می آشامی
بده جامی که یک ره بشکنم غم را و آنگه درکشم دم را

سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386ساعت 14:39  توسط پریسا  | 

پدری با پسرش گفت به خشم که تو آدم نشوی خاک به سر
گر کسان جامع شرو خیرند از سراپای تو بارد همه شر
حیف از آن عمر که ای بی سروپا در پی تربیتت کردم سر
دل فرزند ازاین حرف شکست بی خبر روز دگر کرد سفر
رفت از آن شهر به شهری که شود فارغ از سرزنش تلخ پدر
رفت از پیش پدر تا که کند بهر خود فکر دگر کار دگر
عاقبت منصب والایی یافت حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روری بگذشت پس از آن امر فرمود به احضار پدر
تا ببیند پدر آن جاه و جلال شرمساری برد از طعنه مگر
پدرش آمد از راه دراز نزد حاکم شدو بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و کبر به سراپای وی افکند نظر
گفت ای پیر شناسی تو مرا گفت کی می روی از یاد پدر
گفت :گفتی که من آدم نشوم حالیا حشمت و جاهم بنگر
پیر خندیدو سرش داد تکان این سخن گفت و برون شد از در
من نگفتم که تو حاکم نشوی گفتم آدم نشوی جان پدر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 13:0  توسط پریسا  |